
اگر می توانستم مجازاتت کنم
از تو می خواستم......
به اندازه ای که تو رو دوست دارم
مرا دوست داشته باشی

اگر می توانستم مجازاتت کنم
از تو می خواستم......
به اندازه ای که تو رو دوست دارم
مرا دوست داشته باشی
تو را به جای تمام كسانی
كه نمی شناختم دوست می دارم،
تو را به جای تمام روزگارانی
كه نمی زیستم دوست می دارم،
تو را برای دوست داشتن،دوست می دارم

خداوندا اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر گردي!
پشيمان مي شوي از قصه ي خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا جه دشوار است
چه زجري مي كشد آنكس كه
انسان است و از احساس سرشار است

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم
و پارو زنان سوی تو فرستادم
وقتی به ساحل نگاه تو رسید
تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد
.gif)
در تاریکی شب سه شمع روشن کردم
اولی برای دیدنت
دومی برای موندنت
سومی برای بوسیدنت
و در آخر هر سه را خاموش کردم
برای در آغوش کشیدنت
هنوز هم زیباترین آوای دنیا برایم شنیدن خنده های توست
هنوز هم زیباترین طلوع برایم طلوع چشمان زیبای توست
هنوز هم غم انگیز ترین اتفاق برایم صورت اندوه ناک توست
هنوز هم آغوشت برایم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است
هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در میان سکوت بوسه هایمان زندگی میکنم
شاید رهگذری مژده ای از رویای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بیاورد
سلام به همه ی دوستا ی گلم،دلم میخواست این رمانو تو ۸ یا ۹ فصل تمومش کنم ولی
حوصلم نکشید این همه ماجرارو کش بدم به خاطر همین تو ۷ فصل تمومش کردم شاید دیگه
ننتونم آپ کنم ولی به تک تک شما دوستای گلم سر میزنم و نظر هم می دم ممنون که تو این
یک ماه با نظرای قشنگتون منو تو نوشتن ادامه ی رمان همراهی کردید
فصل هفتم:
با پاهای لرزانی که قدرت کشیدن قامتم رو نداشتند از خونه بیرون رفتم
نم آبی که بر روی شاخ و برگ درختا نشسته بود با نسیم آخر شهریور قاطی می شد و صاف
می خورد به صورتم مدام این افکار به ذهنم خطور میکرد که چطوری میخوام تو روی
پدر شادی نگاه کنم کسی که بهش قول داده بودم از جونم،از نفسم،از زندگیم از همه چیم
می گذرم تا یه خم رو ابروی دخترش نیفته حالا به جای اونا بردن این همه آرزوی شیرین
به دل گور سرد و تاریک رو خواهد دید
به سر کوچه که رسیدم دیدم یه اتومبیل سرمه ای رنگ زیر سایه ی درخت پارک کرده
نزدیکشون که شدم شادی بلافاصله از ماشین پیاده شد و به طرف من اومد
چشمام سیاهی میرفت نمی تونستم واضح ببینمش
همینو فهمیدم که بی حال رو زمین افتادمو از هوش رفتم وقتی چشمامو باز
کردم خودم رو تو تخت بیمارستان دیدم پیش کسی که مثل فرشته های ساده و مهربون کنارم
ایستاده بود به صورتش نگاه کردم سفیدیه چشمای طوسی رنگش به قرمزی نشسته بود
قطرات اشک از گونه های سرخش می غلتید
با سکوت بغضم رو قورت دادم و قطرات اشکی که به کاسه ی چشمام فشار می آوردند
رو با سماجت از بیرون ریختنشون جلوگیری کردم
معصومانه بهم نگاه میکرد و اشک میریخت بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه حتما اونم
مطمئن شده بود که تا چند روزه دیگه باید خودمو برای سفری که بلیتش بدون رضایت
من صادر شده بود آماده کنم ازش خواستم کمکم کنه بشینم تا بهتر بتونم نگاهش کنم
یه لحظه چشام به پنجره ی اتاق افتاد
هوا تاریک شده بود یعنی این همه وقت من بی هوش بودم؟نگاهمو از پنجره برگردوندم و به
چشمای شادی زل زدم اشکاشو پاک کردم صورتشو نوازش کردم
دستامو گرفتو با اشک و ناله گفت:آرمین می بینی چی به روز عشقمون اومد؟باورم نمیشه
همه ی دکترا جوابت کردند حالا من چی کار کنم؟چطوری دلت میاد منو تو این دنیای بی کسی
تنها بذاری و بری؟
می خواستم سرمو رو شونه هاش بذارم و زار زار گریه کنم اما نمیتونستم همش به یاد حرف
پدرم می افتادم که یک مرد هیچ وقت جلوی زن گریه نمیکنه ولی میتونستم از درون گریه
کنم جیغ بکشم به همه بد وبیراه بگم و ظاهرمو خیلی متین و آروم نگه دارم
بهش گفتم:دوست ندارم دم آخری تو رو با چشمای خیس ببینم دوست دارم بخندی
اگه میخوای راحت بمیرم فقط کمی بخند خواهش میکنم
سرفه امونمو می برید دیگه نمی تونستم خوب نفس بکشم مرگ رو با تموم وجود احساس
میکردم
پرستارا و دکترا وارد اتاق شدند شادی بی تابی میکرد به زور از اتاق بردنش بیرون
نای فریاد کشیدن نداشتم که حالیشون کنم میخوام نفسای آخرمو پیش اون بکشم شاید دیگه
هیچ وقت نتونم ببینمش چرا نمیذارید سیر نگاهش کنم؟
هیچ کس تو اون لحظه نتونست کاری براش انجام بده و آرمین برای همیشه چشماشو به این
دنیا بست.
بعد چند ماه خبر رسید که شادی با کوهی از درد مثل غنچه ی جدا شده از شاخه
پژمرده و بی رمق تو یکی از تختای تیمارستان بستری شده و همون جا هم مرده
امیدوارم لحظات سرشار از عشق را در این کلبه سپری
کرده باشید

سلام به دوستای با مرام خودم حال همتون خوبه؟؟؟ببخشید این فصلو دیر نوشتم راستش
هم درگیر انتخاب رشته بودم و هم از نوشتن ادامه ی رمان ناامید شده بودم ولی با
نظرایی که برام گذاشته بودید یه کمی به خودم امیدوار شدم خیلی ممنون که منو تنها
نذاشتید سعی میکنم فصل های بعدی رو زود زود بنیویسم،فعلا بای
فصل ششم:
نور خورشید از پنجره مستقیم به اتاقم می تابید وچشمامو اذیت میکرد
پلک های سنگینم را تا آنجا که زورم میرسید باز کردم با دلشوره ی عجیبی به اطراف اتاقم
خیره شدم از همه جای اتاق غم و غصه میبارید ساعت نزدیک ۷ صبح بود بلند شدم
و یه نگاهی به خودم تو آینه انداختم قیافم کاملا عوض شده بود با چشمای قرمز پف کرده
به خاطر گریه های دیشب،رنگ و روی پریده و موهای بلند شونه نکرده وریش دراز قیافه ی
عجیبی پیدا کرده بودم با خودم فکر میکردم هر کی منو تو این قیافه ببینه فکر میکنه
از دنیای ارواح فرار کردم و اومدم اینجا دیگه خبری از زیبایی که قبلا همه ازش دم میزدند
نبود اون چشمای درشت و آبی رنگی که حتی وقتی خودم بهشون نگاه میکردم لذت
میبردم خیلی خسته و زشت جلوه میکردند
یاد حرف شادی افتادم که همیشه بهم میگفت من تو چشمای تو دریا رو میبینم،
چشمای تو به آدم آرامش خاصی رو میدند
دلم برای خودم سوخت که در طی این چند روزه اینقدر به هم ریختم بی اختیار اشک تو
چشمام حلقه زد فکر کردم یک حمام سریع اعصابم را آرام میکند با بی حالی از اتاق خارج
شدم و به سمت حموم رفتم
گرما و فشار آبی که از دوش به سر و روم می ریخت کمی احساس خوشایندی
در وجودم ایجاد میکرد
وقتی بیرون اومدم مادر بیدار شده بود و داشت صبحونه رو آماده میکرد رفتم تو اتاق تا
آماده بشم موبایلم زنگ میزد رفتم گوشی رو برداشتم شادی بود
همین که صدامو رو شنید شروع کرد به یکریز حرف زدن
سلام آرمین خوبی؟خواب که نبودی؟ما الان تو راهیم باید ساعت ۹ تو مطب باشیم راستی
آرمین مامان هم میاد؟خبر داره که تو...
از به زبون آوردن کلمه ی سرطان واهمه داشت با صدای بلند زد زیر گریه و ادامه ی
جملشو نگرفت.
نه خبر نداره من الان آماده میشم بیام
شادی با گریه هایی که بیشتر شبیه هق هق بود گفت:
ما سر خیابون منتظرت میمونیم
باشه خداحافظ
اصلا حال و حوصله ی دکتر رفتن رو نداشتم ولی به خاطر شادی میخواستم برم دوست
داشتم این روزای آخری بیشتر از همه شادی جلوی چشمام باشه
با عجله لباسامو پوشیدمو رفتم سمت آشپزخونه مجبور بودم به خاطر رفتار غیر عادیه دیشب
چندتا دوروغ پشت سر هم ببافم و تحویل مادرم بدم تا اونم باور کنه که هیچ اتفاقی نیفتاده
بر خلاف میل باطنیم که از درد میسوخت خودم رو خیلی خوشحال و سرحال نشون دادم
سلام مامان صبحت بخیر
مادر با نگرانی به طرفم برگشت و گفت:
سلام پسرم... بعد از ورنداز کردنم گفت:حالت خوبه؟
آره خوبم چطور مگه؟
پس چرا دیشب اونقدر ناراحت بودی؟چرا شادی وقتی بهم زنگ زده بود همش گریه میکرد؟
سر یه چیز بی خودی با هم دعوامون شد دیشب با هم حرف زدیم همه چی حل شد
الان قراره با هم بریم بیرون
مطمئن بودم از چشمام همه چی رو میخونه میدونست حرفی که دارم میزنم دوروغه
محضه ولی به روی خودش نیاورد طوری وانمود کرد که حرفامو باور کرده
پس بشین صبحونتو بیارم شام که چیزی نخوردی
نه همین سرپایی یه نون پنیر میخورم شادی منتظرمه اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن من
رفتم خداحافظ
خدا پشت و پناهت مراقب خودت باش
به سمت حیاط رفتم در حالی که داشتم بند های کفشم رو می بستم زیر لب با خودم
گفتم بیچاره مادر اگه من بمیرم چقدر تنها میشه دم پیری کی میخواد ازش مراقبت کنه
ای کاش به غیر من یه پسر دیگه هم داشت و بی خبر از اینکه دیگه هیچ وقت اون چهره ی
مهربان و دلسوزش رو نخواهم دید در را پشت سرم بستم.
فصل پنجم:
قطره های درشت اشک با هر پلک زدن از چشمانش بیرون می ریخت
نفس عمیقی کشید و دکمه ی سبز رو فشار داد اون طرف خط فقط صدای گریه وزاری شادی
بود که به گوش میرسید آرمین سعی کرد که خیلی خونسرد به نظر بیاد
طوری که اصلا هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
سلام خانومی حالت خوبه؟
شادی با صدای بلند گریه میکرد و بریده بریده حرف میزد
آرمین یه دفعه کجا گذاشتی رفتی نگفتی من سکته میکنم؟؟؟چرا نگفتی که داری باهام
شوخی میکنی حرف بزن آرمین بگو که همه ی حرفایی که تو پارک گفتی دروغ بوده بگو که
سرطان نداری
دوباره گریه امونشو برید و نتونست حرف بزنه
هر بار که صدای گریه کردن شادی رو میشنیدم حس میکردم دنیا داره رو سرم خراب میشه
ای کاش می مردمو این روزارو نمی دیدم حالا چطوری آرومش کنم؟چطوری حالیش کنم
که همه ی زندگیمه، قرار بود که همیشه و همه جا کنار هم باشیم تو شادی ها و غم ها
هیچ وقت هم دیگه رو تنها نذاریم اما من دارم با یه دنیا غم و غصه تنهاش میذارم و میرم
شادی من خوبم باور کن مطمئنم که دکتر اشتباه کرده اینطور گریه نکن من تحمل هر چیزی
رو دارم به جز گریه کردن تورو حیف چشمای نازت نیست که داری با گریه هات خرابش میکنی
شادی با صدای بغض کردش گفت:آرمین من همه چیرو به بابام گفتم یه دکتر خوب سراغ داره
میگه هیچکدوم از کسایی که پیشش رفتند نا امید برنگشتند فردا دوتایی می آییم
دنبالت و میریم پیشش مطمئنم مثل همه ی اونایی که به این مریضی مبتلا بودند و
خوب شدند تو هم خوب میشی
با این که میدونستم همه ی این کارا بی فایده ست با این حال به خاطر شادی قبول کردم
که بریم
باشه شادی جان،فقط بهم قول بده که دیگه گریه نکنی باشه؟
آرمین خیلی دوست دارم خودت میدونی که اگه بمیری هم دست از سرت بر نمیدارم
تا اون سر دنيا هم باهات ميام خودمو ميكشم تا مجبور نباشم اين همه بدبختي رو تحمل كنم
با گفتن این حرفا صدای گریه هاي شادي بلند تر شد و ديگه چيزي نگفت
آرمين هم گوشي رو كنار گرفته بود و گريه ميكرد تا شادي متوجه نشه با صداي گرفته به
شادي گفت:
خودت ميدوني كه چقدر برام عزيزي پس با اين حرفات بيش تر از اين آتيش به جونم
نزن اگه ميخواي حالم خوب باشه و بتونم مثل سابق باشم ديگه از اين حرفا نزن
باشه آرمين اصلا ديگه هيچي نميگم بهتره بري استراحت كني تورو خدا مراقب خودت باش
تو هم مراقب خودت باش عزيزم دوست دارم خداحافظ
گوشي رو قطع كرد و رو تخت ولو شد نميخواست ديگه به چيزي فكر كنه چشماشو بست
و سعي كرد كه بخوابه

سلام دوستای گلم،نوشتن این فصل خیلی برام سخت بود تو فصل های قبلی خیلی ازم
انتقاد شد البته پیشنهاد های خوبی هم داده بودید سعی میکنم تو نوشتن فصل های بعدی
حتما ازشون استفاده کنم نظرای همتون برام قابل احترامه لطفا تنهام نذارید
فصل چهارم:
چه روز سختی رو پشت سر گذاشته بود اصلا دل و دماغ حرف زدن با کسی رو نداشت
مادرش رو کاناپه نشسته بود و به اخبار گوش می داد با صدایی خسته بهش سلام کرد
از حال و پذیرایی رد شد و رفت تو اتاقش و درو محکم بست
یکراست رفت رو تختش و ملافه رو تا سرش کشید تا مادرش اونو تو این سر و وضع
نبینه
آرمین اومدی؟داشتم نگرانت میشدم چرا اینقدر دیر کردی؟
درو باز کرد و با تعجب به آرمین نگاه کرد
چه زود گرفتی خوابیدی شام نمی خوری؟
از صبح تا حالا چیزی نخورده بود با این که داشت از گرسنگی میمرد با صدایی که به زور میشد
شنید گفت:نه...گرسنم نیست میخوام بخوابم
با شادی دعوات شده؟چند بار به خونه زنگ زد همش گریه میکرد من که هیچ کدوم از حرفاشو
متوجه نشدم یه چیزی میگفت بعد شروع میکرد به گریه کردن
حالا بیا درستش کن آخه کسی تورو مجبور کرده بود بری همه چیرو بذاری کف دستش
آرمین با توام صدامو میشنوی؟
مامان بعدا در موردش حرف میزنیم سرم خیلی درد میکنه بذارید کمی بخوابم
باشه پس حداقل لباساتو عوض کن تا بتونی راحت بخوابی
با نگرانی اتاق رو ترک کرد ورفت
مگه میشه با این افکار پریشون آدم بتونه راحت بخوابه خدایا چیکار کنم اصلا حالم خوب نیست
دارم دق میکنم سرشو درون بالش فرو میبرد و آروم گریه میکرد تا یه وقت مادرش صداشو
نشنوه
اصلا نمیخوام کمک کنی هر اتفاقی برام بیفته مهم نیست فقط جون منو هرچه زود تر
بگیر تا با درد و عذاب نمیرم فقط یه کاری کن مادرمو شادی راحت تر بتونند با این قضیه کنار
بیاند ازت میخوام بعد من یه زندگیه خوب و بی دردسر داشته باشند
از تختش بیرون اومد جلوی پنجره ای که رو به خیابون بود ایستاد و به آسمون نگاه کرد
آسمون هم انگار ستاره هاش کم شده بود درخشش سابقو نداشتند
با ناراحتی رفت رو تختش نشست موبایلشو از تو جیبش درآورد و روشنش کرد
کلی از طرف شادی براش اس ام اس اومد میخواست همشو بخونه اما اشک
همینطوری از چشماش جاری میشد دستاش لرزید و گوشی افتاد زمین
به سختی خم شد و گوشی رو برداشت میخواست بهش زنگ بزنه و بگه که حالم خوبه
نگران من نباش ولی بعید میدونست وقتی که صداشو شنید بتونه باهاش حرف بزنه
در حال کلنجار رفتن با خودش بود که موبایلش زنگ خورد با دیدن اسم شادی رو صفحه ی
گوشیش ضربان قلبش تند تر زد مردد بود که دستشو رو دکمه ی سبز فشار بده
سلام دوستای گلم نظراتتون تو نوشتن بقیه ی رمان خیلی کمکم کرد
از همتونم ممنونم و اینکه همه ی اینا دست نوشته ی خودمه وازهیچ وبلاگی
کپی نشده هنوز فصل های بعدیشو ننوشتم خوشحال میشم کمکم کنید
فصل سوم:
از تاكسي پياده شد ولي به خونه نرفت يه پارك اون نزديكي ها بود رفت و رو نيمكت نشست
تصميم گرفت چيزي به مادرش نگه مطمئن بود شادي هم چيزي نمي گه هوا كم كم داشت
تاريك ميشد به همه ي كسايي كه از كنارش رد ميشدند با نگاهي عصبي خيره ميشد
انگار از همشون طلب داشت اونقدر گريه كرده بود كه هر دو چشماش مثل كاسه ي خون
شده بودن لاغر تر و ضعيف تر از هميشه به نظر ميرسيد با هر نسيم خنكي كه تو
پارك مي وزيد آه سردي از درون آرمين بيرون مي يومد
درختها،بوته هاي گل،چمن هاي پارك همشون مثل زمرد سبز و با طراوت بودند
كه با نگاه كردن به اونا كمي احساس آرامش ميكرد
هميشه از همين پارك زيباترين گل رو ميچيد و واسه شادي هديه ميداد
براي يه لحظه ي گذرا تصور كرد شادي رو به روشه و داره بهش نگاه ميكنه هر وقت
هم ديگه رو ميديدند از خوشحالي چشماي هر دوشون برق ميزد
روزايي كه شادي اخمو و كم حوصله بود آرمين با شيطنت هاش تو كلاس،با شوخي هاي
خنده داري كه با استادها ميكرد كلي شادي رو ميخندوند چند بار به خاطر اين كاراش
توسط استادها تنبيه شده بود با اين همه حاضر بود واسه عشقش هر كاري انجام بده
تا فقط كمي لبخند رو لبهاش باشه انگار وقتي شادي مي خنديد همه ي دنيا مال اون ميشد
چه روزهاي خوبي بود و حیف که چه زود تموم شدند
با خودش فکر میکرد،بیش تر از اونکه نگران خودش باشه،نگران شادیه ای کاش با اون
آشفتگی ودستپاچگی،و به اون سر عت بهش نمی گفت که دیگه در کنارش نخواهد بود
یاد آوریه همه ی چیزهایی که امروز برایش رخ داده بود آتشی در وجودش به
راه می انداخت که لحظه به لحظه شعله ور تر میشدند
از شدت ناراحتي با مشتش محكم به درخت كوبيدو زد زير گريه
زنو مردي كه رو نيمكت بغلي نشسته بودند كنار آرمين اومدند و با حالتي دلسوزانه به آرمين
نگاه كردند زنه آروم به شوهرش ميگفت چرا اينقدر غمگينه يعني چه مشكلي براش پيش
اومده؟نمی دونم ولی مشكل بیشتر جووناي امروزي بي پولي و بيكاريه!
آرمين با شنيدن اين حرفا بي اختيار از جاش بلند شد از شنیدن حرفای مرده خیلی ناراحت
شده بود ولی اصلا حوصله ی دهن به دهن شدن با اون رو نداشت با چشمایی که از اشک
برق میزدند با دلخوری بهش نگاه کرد و بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه
ازشون دور شد و به طرف خونه راه افتاد
خیابون خیلی شلوغ بود به سختی میتونست از میون اتومبیل ها رد بشه به هر نحوی که بود
خودشو به در خونه شون رسوند با بی حوصلگی کلید رو تو قفل در چرخوند و داخل شد
با گام های کوتاه و محکم تو حیاط قدم بر میداشت میترسید جلوی مادرش کم بیاره و
همه چی رو لو بده ولی نه تو باید خونسرد باشی باید بتونی به احساساتت غلبه کنی میدونی
که مادرت با شنیدن این خبر پس می افته ناراحت کردن شادی بست نبود حالا نوبته
مادرته؟ تا رسیدن به در راهرو همش این حرفارو زیر لبش زمزمه میکرد
بوی قرمه سبزی همه ی فضای خونه رو پر کرده بود عاشق دست پختای مادرش بود
چند بار به شوخی به شادی گفته بود اگه آشپزی بلد نیستی میارمت پیش مامانم
دوره آشپزی ببینی اگه من یه روز غذای درست حسابی نخورم همه ی برنامه هام بهم
میخوره شادی هم شروع میکرد به غر زدن که چرا اینقدر آرمین شکمیه
و اینکه نمیتونه مثل مادر آرمین هر روز براش آشپزی کنه کلی به سرو کول هم می پریدند
و میخندیدند آخر سرم آرمین از گفته ی خودش پشیمون میشد میگفت:مطمئن باش
حتی نیمرویی که تو برام بپذی هزاران مرتبه بیشتر از غذای بهترین رستورانها و حتی
دستپخت مادرم به من خواهد چسبید